نواي ايران
-------------------نوای ايران--------------------
27.10.04
شعری ازهوشنگ ابتهاج - سایه
ارغوان شاخه هم خون جدا مانده ی من
آسمان تو چه رنگ است امروز
آفتابی است هوا یا گرفته است هنوز
من در این گوشه كه از دنیا بیرون است
آسمانی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه می بینم دیوار است
آه این سخت سیاه
آنچنان نزدیك است
كه چو بر می كشم از سینه نفس
نفسم را بر می گرداند
ره چنان بسته كه پرواز نگه
در همین یك قدمی می ماند
كور سوی چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانی است
نفسم می گیرد كه هوا هم اینجا زندانی است
هر چه با من اینجاست
رنگ رخ باخته است
آفتاب هرگز گوشه چشمی هم
در فراموشی این دخمه نیانداخته است
اندر این گوشه خاموش فراموش شده
كز دم سردش هر شمعی خاموش شده
یاد رنگینی در خاطر من گریه می انگیزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد می گرید
چون دل من كه چنین خونالود
هر دم از دیده فرو می ریزد
ارغوان این چه رازی است كه هر بار بهار
با عزای دل ما می آید
كه زمین هرسال از خون پرستوها رنگین است
اینچنین بر جگر سوختگان داغ بر داغ می افزاید
ارغوان پنجه خونین زمین
دامن صبح بگیر
وز سواران خرامنده خورشید بپرس
كی بر این دره غم می گذرند
ارغوان خوشه خون
بامدادان كه كبوتر ها
بر لب پنجره باز سحر غلغله می آغازند
جام گلرنگ مرا بر سر دست بگیر
به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب كه هم پروازان
نگران غم هم پروازند
ارغوان بیرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار منی
یاد رنگین رفیقانم را بر زبان داشته باش
تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان شاخه هم خون جدا مانده من
هوشنگ ابتهاج – سايه
امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
حیف از غم و شادی كه پس پرده نهان است
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی كه رسیدن هنر گام زمان است
تو رهرو دیرینه سر منزل عشقی
بنگر كه ز خون تو به هر گام نشان است
آبی كه بر آسود زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود كه پیوسته روان است
از روی تو دل كندنم آموخت زمانه
این دیده از آن روست كه خونابه فشان است
دردا و دریغا كه در این بازی خونین
بازیچه ایام دل آدمیان است
دل بر گذر قافله لاله و گل داشت
این دشت كه پامال سواران خزان است
روزی كه بجنبد نفس باد بهاری
بینی كه گل و سبزه كران تا به كران است
ای كوه تو فریاد من امروز شنیدی
دردی است در این سینه كه همزاد جهان است
از داد و وداد آن همه گفتند و نكردند
یا رب چقدر فاصله دست و زبان است
خون می رود از دیده در این كنج صبوری
این صبر كه من می كنم افشردن جان است
از راه مرو سایه كه آن گوهر مقصود
گنجی است كه اندر قدم راهروان است



