شعر و شاعری


حسن هنرمندي  - شاعران و نويسندگان ايران - آواي آزاد -  عاشقان را خبر كنيد

حسن هنرمندي

حسن هنرمندي در سال 1307 در طالقان متولد شد
دوره آموزشهاي دبستاني و دبيرستاني را در ساري به پايان رساند
سپس به تهران آمد وارد دانشگاه شد و از دانشكده ادبيات دانشگاه تهران در رشته زبان و ادبيات فرانسه موفق به دريافت درجه ليسانس شد دبير دبيرستانهاي تهران و اداره كننده چند برنامه راديويي بود
در سال 1343 براي ادامه تحصيل به فرانسه رفت و در رشته ادبيات فرانسه از دانشگاه سوربون درجه دكتري گرفت سپس به ايران بازگشت
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

   

دفترهاي  شعر

  1. هراس         تهران   1336 

  2. برگزيده  شعر ها       بامداد  1350

 

 


   

   

گمشده

اي دختران ! ميان شما ديده ام شبي
او را كه چون شما دلي از من ربود و برد
در آسمان نبود كه گويم فرشته بود
همچون شما به روي زمين راه مي سپرد
زلفش ؟
نه دود بود و نه زنجير زلف بود
چشمش ؟ نه سبز بود و نه آبي سياه بود
رويش ؟
نه سبزه بود و نه گلگون سپيد بود
ميلش ؟
نه عشق بود و نه تقوا گناه بود !ـ
يادم نمانده دختركي بود يا زني
اما نمي گريخت از من تند و پر شتاب
اندام او نبود به نرمي چو ماهتاب
لبخند او نبود به گرمي چو آفتاب
هر چند چون زنان دگر جلوه ها فروخت
رخساره ام به ديدن او رنگ خود نبلخت
بر من چو خيره گشت مگاهش مرا نسوخت
تنها گذشت در دلم اين آرزو كه كاش ...
اي دختران ميان شما گم شد او شبي
 


گفتگو

گفتم آن چشم سياهش ...... گفت من
گفتم آن رقص نگاهش ..... گفت من
گفتم آن شرمي كه رقصد گاهگاه
در نگاه دل سياهش .... گفت من
گفتم اين من لين دل بي تاب من
گفت اين او اين نگاه سرد او
گفتم اما درد درمان سوز من...
گفت آگه نيستي از درد او
گفتم آيا جز فريبي بيش نيست ؟
گفت ما هم جز فريبي نيستيم
گفتم اما حاصل اين سوختن
گفت برقي جست و يك دم زيستيم
گفتم آن اشكي كه از چشمم چكيد
گفت گم شد قطره آبي در كوير
گفتم از ديده نتوانم گرفت
گفت آسان است
رفتم و موجم به هر سويي كشيد
رفتم و بادم به هر كويي كشاند
رفتم اما هر كجا او بود و او
بوسه بر روي لبانم مي نشاند
گفتم آن شعري كه در من بشكفد
بر لبم چون غنچه خندد .... كفت من
گفتم آن رويا كه هر شب پيش چشم
درنگاهم نقش بندد ... گفت من
گفتم از چنگ تو كي خواهم گريخت؟
گفت تا از خويشتن بگريختي
گفتم آتها زدي بر جان من
 گفت در من شعله ها انگيختي
گفتم آن آتش كه درد من سرد شد ...
گفت برقي از شرار خرمنم
چون به خود بازآمدم زين گفتگو
ديدم او باگي است در من وين منم !ـ
 


رقص 2

اي ستاره سه شنبه هاي انزواي من
با دو دست مهربان خود چه مي كين ؟
ده سوار دستهاي خويش را
تا كدام شهر مي بري؟
گاه تند و پايكوب
پاي بر سر چه مي زني ؟
و آن كبوتران سر خوش سپيد را
در درون پيرهن
با چه چيز دانه ميدهي ؟
زلف سركش تو آبشار نور و زندگي است
 ساق دلكش تو آهوي دلير من
رقص ساده تو در فضاي شب رها ...
اي ستلره شب درار انزواي من
 

 

 

   

 

بالای صفحه