زیبا
|
راز ها ساده اند با چشم دل باید دید آنچه اصل است از دیده پنهان است |
سلام
امروز آسیه و افسانه که دو تا از بهترین دوستای من هستند از صبح کله سحر اومدن اینجا تا یکی
دوسا عت پیش اینجا بودن به خاطر همین تصمیم گرفتم یکی از خاطرات روزهای با هم بودن رو
اینجا بنویسم .![]()
خرداد گذشته من با دوستای دانشگام و خواهر عزیزم برای انجام یک پروژه علمی فرهنگی هنری
اجتماعی سیاسی رفته بو دیم طالقان جاتو ن خالی خیلی خوش گذشت .
صبح ساعت ۷ راه افتادیم دو سه ساعتی تو راه بو دیم تا رسیدیم . تو ماشین گو ل یا پوچ بازی
کردیم
با چشمک خیلی هم خندیدم ![]()
![]()
حدو د ساعت ۱۱ رسیدیم و بعد قرار شد یه جایی استراحت کنیم بعد بریم ده منطقه ای که ما رفتیم
جای خیلی قشنگی بود البته طالقان همه جاش قشنگ بود اگر نرفتین حتما برید امتحانش ضرر نداره.
همه کسایی که بودن خوب بودن ولی بعضی ها که حالا اسمشون رو نگم بهتره خیلی کلاس
میذاشتن اه آخه یکی نیست بگه اونجام جای کلاس گذاشتنه
اصلا یکی نیست بگه تو چی کا ر
داری به کار مردم . د رهر صورت با وجود این البته یه پرفسور هم تو جمعمون بود که با این حرف زدنش
همه بهش می خندیدن اینجوری
قبل از ناها ر کمی وسطی بازی کردیم اینا همه جزء پروژه بود
از پیش تعیین شده
ساعت نزدیک ۱ بود ولی هنوز هیچکس فکر ناهار نبود هر چی من و آسیه
گفتیم ساعت ۱ وقت ناهار هیچ کس نیومد همه گی گفتن نه ما پروژه وسطی رو ول نمی کنیم !
ما هم گفتیم نییا ن به جهنم ! برای ناهار یکی از بچه ها جوجه آورده بود من و آسی رفتیم واسه
خودمون آتیش روشن کنیم که یه دفعه همه گرسنه شدن ولی زغال کم داشتیم با هر زحمتی بود
آتیش روشن کردیم البته بیشتر کار ها رو من آسیه انجام دادیم آخه بعضی خیلی کلاسشون با لا بود
یه بار گفته بودم
دست به سیاه سفید نمی زدن تا ستشون به هم نخوره
ولی کلا موقع
جوجه درست کردن خیلی خندیدیم آخه خیلی از وسایل رو نیاورده بودیم سیخ هم کم بود
با لاخره با هر بدختی بود با کمک هم ناهار آماده شد عجب جوجه ای شد بود توپ توپ ![]()
یکی دو ساعت بعد ناهار رفتیم تو ده وای ده خیلی قشنگی بود . نرگس دوستم گفت بیا اینجا یک
عکس تکی از من بگیر البته تکی تکی بود عکس ۱۰ نفره آخه تا نرگس گفت عکس تکی همه اومدن
بالاخره ۱۰ ۱۵ تایی از این عکس تکی ها گرفتیم
قبل از اینکه عکس بگریم یه سری از خرابی
ها ی زلزله و رانش زمین رو بما نشون دادن یه صقه سیاهی هم گفت : حالا کو زلزله!
بهاره داشت یکی از او ن عکس تکی تکی ها رو می گرفت که هی تکون می خورد یکی گفت بابا
بهار رقصت گرفته که یه دفعه متو جه شدیم زلزله است خیلی لحظه بدی بود سز گیجه تزس وحشت
و ... همه ترسیده بودیم ولی با این حال همه از دست آسی خندشون گرفته بود چون یکی از
بچه ها رو گرفته بود و می گفت:من نمی خوام بمیرم با گریه !
صحنه جالبی بود ولی
خدایش یه لحضه همه ترسیده بودن.
ولی جای شکرش باقی بود که حال همه خوب بود ![]()
یک ساعت بعد هم راه افتادیم . ولی دیگه موقع برگشت زیاد نخندیدیم چون اتو بان پر از ماشین
های امداد بود که به سمت قروین می رفتن بابا مامان ها هم دیگه داشتن ما رو می کشتن
از بس زنگ می زدن و گریه زاری می کردن.
البته فردای زلزله هم خیلی با حال بود اگر عمری
باقی بود می نویسم ![]()