زندگينامه: محمد الهوئي
زندگينامه: محمد الهوئي فرزند عطا ا000 در سال 1343 در شهر تهران در يك خانواده مذهبي چشم به جهان گشود و در دامن مادري بسيجي پس از گذراندن دوران ابتدايي و راهنمايي در سن 16 سالگي موفق به اخذ ديپلم شد و در سن 18 سالگي در دانشگاه افسري ارتش پذيرفته شد. او يكي از اعضاي گردان شهادت بود و از ابتداي انقلاب در حزب جمهوري با آيت ا000 بهشتي همكاري داشت . آخرين هم صحبت او قبل از شهادت شهيد صياد شيرازي بود . وي در10 شوال سال 1363 در سن 20 سالگي در منطقه سومار غرب روي پلي كه هم هكنون به نام پل شهيد الهوي نام دارد ، به درجه رفيع شهادت نائل شد . روحش شاد و راهش پر رهرو باد .
سخنان زير از زبان مادربزرگوار شهيد نقل شده است :
ـ محمد هميشه به جاي اينكه روي مرا ببوسد ، كف پاي مرا مي بوسيد. مي گفتم : چرا اينكار را مي كني ؟ مي گفت : مامان كف پاي تو مثل روي توست ، حالا مي فهمم چرا اينكار را مي كرد !
ـ محمد روي اين سخن آيت ا000 بهشتي بسيار تأكيد داشت :
آنها كه رفتند ،كاري حسيني كردند و آنها كه ماندند ،كاري زينبي كنند .
ـ محمد از كوچكي عاشق امام حسين (ع ) بود ، محرم كه مي رسيد از من چادر مشكي مي گرفت تا با كمك بچه هاي هم سن و سالش براي عزاي امام حسين (ع) سياهي بزنند . 6 ساله كه بود
آمد خانه چيزي بردارد و برود ، به او گفتم : محمد صبر كن يك چاي بخور و بعد برو . گفت : مامان ميشه يك قوري چاي بدهي ، گفتم :مي خواهي چه كار ؟ گفت : مامان مي خواهيم با دوستانم اول عزاداري كنيم ، بعد چاي بخوريم .
وصيتنامه :
000 شهادت مي دهم به يكتايي خداوند
شهادت مي دهم به رسالت محمد (ص )
شهادت مي دهم به ولايت علي (ع )
وصيت مي كنم به مادرم كه همچنان در راه اسلام ثابت قدم و استوار باشد ، به خواهرم كه از راه خدا غفلت نكرده و بر تلاشش بيافزايد000
عرضي ندارم به جز وصيت به تقوي ، همه را به خداي مي سپارم، اين من نبودم كه بخواهم از اين به بعد شما را اداره كنم ، همان كس كه از اول در پناه او بوديد ، هنوز هم هست. همه تان را به خدا و به امام عصر مي سپارم .
محمد الهوئي ـ 14/11/1362
سخنان زير از زبان مادربزرگوار شهيد نقل شده است :
ـ محمد هميشه به جاي اينكه روي مرا ببوسد ، كف پاي مرا مي بوسيد. مي گفتم : چرا اينكار را مي كني ؟ مي گفت : مامان كف پاي تو مثل روي توست ، حالا مي فهمم چرا اينكار را مي كرد !
ـ محمد روي اين سخن آيت ا000 بهشتي بسيار تأكيد داشت :
آنها كه رفتند ،كاري حسيني كردند و آنها كه ماندند ،كاري زينبي كنند .
ـ محمد از كوچكي عاشق امام حسين (ع ) بود ، محرم كه مي رسيد از من چادر مشكي مي گرفت تا با كمك بچه هاي هم سن و سالش براي عزاي امام حسين (ع) سياهي بزنند . 6 ساله كه بود
آمد خانه چيزي بردارد و برود ، به او گفتم : محمد صبر كن يك چاي بخور و بعد برو . گفت : مامان ميشه يك قوري چاي بدهي ، گفتم :مي خواهي چه كار ؟ گفت : مامان مي خواهيم با دوستانم اول عزاداري كنيم ، بعد چاي بخوريم .
وصيتنامه :
000 شهادت مي دهم به يكتايي خداوند
شهادت مي دهم به رسالت محمد (ص )
شهادت مي دهم به ولايت علي (ع )
وصيت مي كنم به مادرم كه همچنان در راه اسلام ثابت قدم و استوار باشد ، به خواهرم كه از راه خدا غفلت نكرده و بر تلاشش بيافزايد000
عرضي ندارم به جز وصيت به تقوي ، همه را به خداي مي سپارم، اين من نبودم كه بخواهم از اين به بعد شما را اداره كنم ، همان كس كه از اول در پناه او بوديد ، هنوز هم هست. همه تان را به خدا و به امام عصر مي سپارم .
محمد الهوئي ـ 14/11/1362
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۱/۰۹/۲۳ ساعت ۲:۳ ب.ظ توسط محمد علي صالحی
|