‌پري

محمدمهدي طالقاني‌

گرمي هوا و عرق و لباس كه به تنم چسبيده كلافه‌ام مي‌كند و ديگر هرچه ‌مي‌كنم خوابم نمي‌برد. بلند مي‌شوم‌. مي‌روم داخل آشپزخانه و كليد برق رامي‌زنم پري روي صندلي نشسته و به ديوار روبه‌رو زل زده‌. چراغ را روشن ‌مي‌كنم . پلك نمي‌زند. يك قطره اشك از گوشة چشمانش روي گونه‌اش‌ مي‌نشيند. هوا پر از دود است‌.
ـ كجا بودي‌؟ كي آمدي‌؟...كي رفتي‌؟... چرا؟... باز هم زنگ زد؟... گفته بودم‌ كه جواب نده‌... گفته بودم كه مخالفم‌... آبرو... خانواده‌... ما راضي نيستيم. بنويس‌كه ديگه رابطه‌اي نداشته باشي‌!... بنشين و امضاء كن‌.
ـ ولم كنيد... مي‌خوام زندگي خودم‌ رو بكنم‌... اصلاً فكر كنيد من بچة شمانيستم‌... ولم كنيد... پنج سال زندگيم‌... حالا هيچ‌... حالا خستگي‌... حالا تنهايي‌...
ـ برو... ولي ديگر برنگرد.
لب‌هايش مي‌جنبد و مي‌شنوم كه‌: «متنفرم‌... متنفرم‌... خسته‌ام خسته‌ام‌... ازخودم از همه‌، از اون‌، از تو، از اون‌هايي كه نگذاشتند... متنفرم از همه‌تون...»
قلبم تند و تند مي‌زند. نفسم به شماره مي‌افتد، زبانم خشك شده‌. جلو مي‌روم‌. سرم را جلوي صورتش مي‌برم‌. بوي تندي توي سينه‌ام مي‌پيچد و بطري ‌خالي را روي ميز مي‌بينم‌.
داخل ظرفشويي پر از كاغذ و عكس‌هايي نيمه‌سوخته است‌. جلو مي‌روم‌.شانه‌هايش را مي‌گيرم‌. آرام و نرم لمس‌اش مي‌كنم‌. مثل آدم‌هاي مسخ شده‌ چشم‌هايش روي صورتم مات مي‌شود. صورتش را مي‌بوسم‌. و انگشتانم را لاي ‌موهايش فرو مي‌كنم‌، با انگشتانم موهايش را شانه مي‌كنم‌. يك بافه سياه ازموهايش به انگشتانم گير مي‌كند و جدا مي‌شود.
نفسم بند مي‌آيد. موهاي تنم سيخ مي‌شود. صورتم گر گرفته و داغ شده‌. يك ‌لكه سفيد بزرگ ميان آن همه موي سياه توي چشم مي‌خورد.
زانوهايم مي‌لرزد. روي زمين تا مي‌خورم و مي‌افتم‌. و پر مي‌شوم از غم‌، دلهره و ترس... و همه چيزهايي كه موهاي پري را مي‌ريزاند…
 
دستم مي‌رود طرف ليوان نيمه پر، ليوان توي دست‌هايم مي‌لرزد. گلويم‌مي‌سوزد و صورتم خيس و گرم مي‌شود. بلند مي‌شوم مي‌چسبانمش به سينه‌ام‌. كمي آرام‌تر مي‌شود... و بعد دستانش دور تنم مي‌پيچد. سرش را روي شانه‌ام‌ مي‌گذارد و صداي هق¬هق فضا را پُر مي‌كند.